رضا قليخان هدايت
1945
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چون سه سنگ ديگپايه هقعه جوزا بر كنار * چون شرار ديگپايه پيش او خيل پرن اسب من در شب روان همچون سفينه در خليج * من بر آن ثابت چنان چون بادبان اندر سفن گاهش اندر شيب تازم گاه تازم بر فراز * چون كسى كو گاه بازى برنشيند بر رسن در ميان مهد چشم من نخسبد طفل خواب * تا نبينم روى آن برجيس راى تهمتن اى منوچهرى همىترسم كه از بىدانشى * خويشتن را هم به دست خويش بردوزى كفن آنكه اندر زير تاج گوهر و ديباى شعر * چون نگار آزرست و چون بهار برهمن برد خواهى پيش او ناپروريده شعر خويش * كرد خواهى در ملامت عرض خود را مرتهن بر دم طاوس خواهى كرد نقشى خوبتر * در بهشت عدن خواهى كشت شاخ نارون مجلس استاد تو چون آتشى افروخته است * تو چنان چون اشترى بىخواستار اندر عطن اشتر نادان به نادانى فروخسبد به راه * بىحذر باشد از آن شيرى كه هست اشترشكن